علیرضا جون علیرضا جون ، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

عشق مامان و بابا

آخجون سرسره بازی....

مورخ 91/03/25 به همراه مامان بزرگ ، عمه جان نجمه ، ریحانه و بابائی رفتیم پارک . یادمه اون روز از زمانی که بهت گفتم می خواهیم بریم پارک خیلی خوشحال شدی و همش می گفتی مامانی کی می ریم پارک ؟.....عاشق سرسره بازی هستی ....یک ساعت تو نوبت تاب وایمیستادیم وقتی نوبتمون می شد می گفتی می خوام برم سرسره بازی ...... شکفتن هیچ گلی به زیبایی لبخند تو نیست ، پس بخند تا گلها از شرم در غنچه بمانند....... علیرضا و ریحانه (دختر عمو احمد ) به تکرار غریبانه ترین جمله قرن ! و به توان ابدیت دوستت دارم....... ...
19 خرداد 1392

گردش تابستانه 91

خرداد ماه 91 به همراه عمو مهدی (دوست بابائی ) رفتیم روستای اطراف شهرمون ، حتکن خیلی خیلی بهمون خوش گذشت و شما و محمد علی هم حسابی با هم بازی کردین.   اینم چند تا عکس از شما و محمد علی ...
19 خرداد 1392

مریضی گل پسرم

گل پسرم مهر ماه 90 ، یک روز بعد از عقد دائی وحید..... من رفتم سرکار ، مامان بزرگ زنگ زد به بابائی گفت علیرضا تب کرده و حالش اصلاً خوب نیست  بابا هم سریع خودش رو رسونده بود خونه مامان بزرگ و تو رو بردند بیمارستان امام علی . دکتر گفته بود به دلیل عفونت شدید گوش باید چند روزی در بیمارستان بستری بشه . بابائی هم زنگ زد به من ،  گفت می خواهیم علیرضا رو بستری کنیم اگر برات امکان داره زودتر بیا چون علیرضا خیلی بهانه ات رو می گیره ........ نمی دونی اون لحظه چه حالی داشتم ....... دایی وحید اومد دنبالم ، وقتی رسیدم بیمارستان ، سرم رو تو دستت دیدم خیلی گریه کردم..... بابایی گفت : سخت ترین لحظه اون لحظه ای بود که می خواستند رگتو پیدا کنند خیل...
17 خرداد 1392